تبليغاتX
:: مسافر کویری ::

مسافر کویری



 

آموخته‌ام: که عشق مرکب حرکت است، نه مقصد حرکت


آموخته‌ام: که اين عشق است که زخم‌ها را شفا مي‌دهد، نه زمان


آموخته‌ام: که که مهم بودن خوب است، اما خوب بودن از آن مهم‌تر


آموخته‌ام: که تنها اتفاقات کوچک زندگي است که زندگي را تماشايي مي‌کند


آموخته‌ام: که پروردگار يکتا همه چيز را در يک روز نيافريد، پس چطور مي‌شود که همه چيز را در يک روز به دست آورد


آموخته‌ام: که چشم‌پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي‌دهد


آموخته‌ام: که در جستجوي محبت وخوشبختي زماني براي تلف کردن وجود ندارد


آموخته‌ام: که اگر در ابتدا موفق نشدم، با شيوه‌اي جديد تر دوباره بکوشم


آموخته‌ام: که موفقيت يک تعريف دارد؛ آن هم باور داشتن موفقيت است


آموخته‌ام: که تنها کسي مرا شاد مي‌کند که ميگويد تو مرا شاد کردي


آموخته‌ام: که گاهي مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است


آموخته‌ام: که هرگز نبايد به هديه‌يي که از طرف کودکي داده مي شود، نه گفت


آموخته‌ام: که در آغوش داشتن کودکي به خواب رفته، يکي از آرامش بخش‌ترين حس هاي دنيا را درون آدمي بيدار مي‌کند


آموخته‌ام: که زندگي مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهاي آن نزديک مي‌شود، سريع‌تر مي‌گذرد


آموخته‌ام: که بايد شکرگزار باشيم که هر چه از خدا مي‌خواهيم، به ما نمي‌دهد


آموخته‌ام: که وقتي نوزادي انگشت کوچک شما را در مشت کوچکش مي‌گيرد، در واقع شما را به اسارت زندگي مي‌کشد


آموخته‌ام: که هر چه زمان کمتري داشته باشيم، کارهاي بزرگتري انجام مي‌دهيم


آموخته‌ام: که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم، دعا کنم


آموخته‌ام: که زندگي جدي است ولي ما نياز به دوستي داريم که لحظه‌اي با او از جدي بودن دور باشيم


آموخته‌ام: که تنها چيزي که يک شخص مي‌خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او وقلبي براي فهميدنش


آموخته‌ام: که لبخند ارزان‌ترين راهي است که مي‌توان نگاه را وسعت بخشيد


آموخته‌ام: که باد با چراغ خاموش کاري ندارد


آموخته‌ام: که به چيزي که دل ندارد، نبايد دل بست


آموخته‌ام: که خوشبختي، جستن آن است نه پيدا کردن آن

+به یادت بودم درسه شنبه یکم آبان 1386ساعت 11:10دوستدار تووحید |

سلام به دانشگاه...

اینم یه عکس از دانشگاه خودمون (سبزوار)

ساختمان مركزي دانشگاه آزاد اسلامي سبزوار

سلام دوستان.این از اون سلام هاست که یه خداحافظی باهاشه .راستش دیگه داریمبه باز گشایی دانشگاه می رسیم و دوباره می تونیمبریم سر کلاس و شروع به درس خوندن کنیم یه شروعی که یه جورای دلگیر شده و باز آدم به یاد غم و دوری و تنهایاش میرسه اما خدارو شکر میدونم پایان خوبی داره واسه همون تلاش میکنم   .

آدم باورش نمی شه ولی سه ماه گذشت  سه ماهی که واقعا خوش گذشت بلاخره شهر خودمونو دوستان و اشنایان دیگه باید هم خوش بگذره خلاصه  مثل برق گذشت هنوز مزه ی این تعطیلات زیر زبونمون نرفته باید باهاش خداحافظی کنیم ...خوب دیگه این رسم روزگاره دیگه...

خیلی دلم می خواد بدونم تو سال جدید استاد ها چه نقشه های شومی برامون کشیدن!!! و می خوان چه بلاهایی سرمون بیارن . خلاصه که اینطوریاست اما بازهم آدم هر کاری که کنه نمی تونه اینجارو با خاطراتش فراموش کنه خطراتی که تو این سه ماه خوب و شیرین بود

                           با آرزوی خوشبختی و پیروزی برای همه

خوب حالا یه خورده از وضعیت اونجا

چند روز پیش بود که واسه خونه گرفتن رفتم  هر املاک مسکنی که میرفتم بعضیهاشون که از همون جلوی در بهم نگاه میکردن میگفتن خونه دانشجوی نداریم بعضی هاشونم دلشون میسوخت و یه جورای صاحب خونه هارو راضی میکردن البته اینو بگم که من تنها نبودما اگه تنها بودم بهم خونه نمی دادن من با یکی بودم یکی که هرجا میرفتیم نه نمی گفتن دیگه بماند که کی باهام بود

خلاصه یه خونه گرفتیم و صاحب خونه یه حاج خانمیه اما خیلی خانم خوبیه سه تا پسر هم داره که خیلی پسرای باهالین

ولی باز که فکر میکنم باز تخم مرغ سوسیس آهنگ های داریوش و ازین چیزا دلم میگیره 

یادم نبود که دیگه از غم نگم اما هر کاری کردم نشد نگم

خوب امید وارم در پناه حق موفق باشین

فعلا خدا نگهدار همتون

 

+به یادت بودم درپنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 21:10دوستدار تووحید |

سلام دوستان!Flowers

دخترک بسیار دعا کرد که خداوند به او یک دوست و یک گل

هدیه کند. 

خداوند برای او یک پیله کرم ابریشم و یک کالتوس هدیه کرد.

دخترک با دلخوری پیله و کاکتوس را به گوشه ای انداخت...

فکر کرد: اینها را از خداوند نخواسته بود...

خداوند دعایش را مستجاب نکرده بود...

از اینهمه زیباییهای دنیا بدترین و زشت ترین ها را

خداوند به او داده بود....

مدتی گذشت...

یک صبح دم زیبا که آفتاب از پنجره, اتاق را روشن کرده بود

دخترک در پرتو نور دید که یک گل زیبایی از دل کاکتوس سر

برون آورده است و یک پروانهء زیبای ارغوانی بر روی آن گل

نشسته است...

و فهمید که دعاهایش همگی مستجاب میشوند اما.....

+به یادت بودم درجمعه دوم شهریور 1386ساعت 18:37دوستدار تووحید |

نمک گیر نشد ...

شوری اشکها کافی نبود...!!!

 

تمام قصه ها با بود یکی

ونبود دیگری آغاز می شوند

که:یکی بود یکی نبود

یکی رفته بود و یکی مانده بود!

مانده بودو گریه کرده بود.

+به یادت بودم درشنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:5دوستدار تووحید |

امشب به یاد روی تو..............................  با ماه خلوت کرده ام

با یاد عشق گرم تو ................................ تا اوج هجرت کرده ام

درباره دستانه تو ...................................با ابر صحبت کرده ام

بوسیدن روی تو را..................................با خویش قسمت کرده ام

با دیدنت ترک غم و.................................اندوه و محنت کرده ام

از فکر عشق غیر تو................................همواره وحشت کرده ام

گر لحظه ای غافل شدم...........................بگذر جسارت کرده ام

هرگز عزیز ترکم مکن...............................من بر تو عادت کرده ام 

+به یادت بودم دریکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:54دوستدار تووحید |

علی ای همای رحمت تو چه آيتی خدا را    
که به ما سوا فکندی همه سايه ی هما را    

    دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بين
       به علــی شناختم من به خدا قســم خدا را
 

تولد حضرت علی رو به همه پدران عزیز تبریک میگم

 میلاد حضرت علی ع
ای سرو سایه از سر ما بر گرفته ای
رفتی بخاک و من منزل دیگر گرفته ای
ای خاک تیره پدر ما را عزیز دار 
این نور چشم ماست که در بر گرفته ای  

همیشه سبز باشید .........یا حق

+به یادت بودم درشنبه ششم مرداد 1386ساعت 12:18دوستدار تووحید |

سلام یه سلام با کلی خستگی بعد از ترم دوم .خوب خوبین خوشین سرحالین امتحانا چطور بود انشا الله که خوب بوده باشه

خوب فکر کنم اکثر شما ها نیز امتحان داشتین و نمی تونستین آپ کنین .

اول از همه اونای که اومدن و نظر دان و من وقت نکردم بهشون سر بزنم باید بگم شرمنده و جبران میکنم

خوب امتحانا چطور بود ؟ من که اگه تعریف نباشه ای بد نبود خوب به دلایلی یه خورده کم تر از ترم پیش میخوندم دیگه غریبی و دلتنگی و دوری و گرمای شدید کویر . نمی دونم شاید من تا بهال توی کویر زندگی نکردم اینقدر بهم سخت گذشت اما گرمای بالای 40 درجه غیر قابل تحمل بود . کولرمون دوبار سوخت دیگه کم آورد .

خوب به هر حال آدم برای رسیدن به هدفش باید همه سعی و تلاششو بکار بگیره تا زود تر به هدفش برسه .

به ما که ترم تابستون دادن و توی شهر خودمونیم خدایش بجنوردو نمیشه با هیچ جا عوض کرد کسی که مثل من از این آب و هوا بره کویر بعد قدر اینجارو میدونه .

خوب لااقل بجنورد اومدنمون یه خوبی داره اینکه دیگه صبح ساعت 11 بیدار نمی شیم که صبحانه در کار نباشه یا از غذا های سلف راحت شدیم . و از همه مهمتر شام دیگه هفته ای دوبار ماکارانی و روز در میون تخم مرغ نداریم از شانس بد ما تخم مرغ هم گرون کرده بودن که نمیشود اونم بخوریم خلاصه دانشجوی و با همه خوبی و بدیهاش لذت بخشه .روز آخری هم که اومدیم وسایلامونو بردیم خونه یکی از بچه ها که هنوز قرار دادش تا اول مهر بود . یه جورای صاحب خونه هم خوشحال بود که میریم . اگه پست های قبلی رو خونده باشین می فهمین صاحب خونه چی کشید البته فقط ما اینطوری نبودیما همه بچه ها که خونه داشتن همینطوری بودن . همین کارارو میکنین که به دانشجو جماعت خونه نمیدن دیگه {ما که اصلا از این کارا نکردیم}. یادش بخیر روزای که با بچه ها جمع میشدیم میگفتیم و می خندیدیم و بعضی شباهم امتحان داشتیمو هر چی میخوندیم نمیفهمیدیم آدم بعضی وقتا دلش واسه اون روزا تنگ میشه آخه بهترین روزهای آدم داره به راحتی میگذره . خوب امید وارم این روزهای خوب واسه همه باشه راستی یه خبر بد هم واسه اونای که معدلشون خوب بود میخواستن بیان دانشگاه بی درو پیکر (ازاد خودمون . که دیگه شرط معدل نیست باید آزمون بدین .

امید وارم نمرات همه عالی بوده باشه و در تمامی مراحل زندگی پاینده و سر بلند باشن

یا حق بای

+به یادت بودم درپنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 16:34دوستدار تووحید |

iran-girls-beuty.jpg

ديدم در آن كوير درختي غريب را
 
محروم از نوازش يك سنگ رهگذر
 
تنها نشسته اي ،
 
بي برگ و بار ، زير نفس هاي آفتاب
 
در التهاب ،
 
در انتظار قطره باران
 
در آرزوي آب.
 
ابري رسيد ،
 
                  ـــ چهره درخت از شعف شكفت .
 
دلشاد گشت و گفت:
 
        « اي ابر،ٍ اي بشارت باران!
 
      آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟!»
 
غريد تيره ابر،
 
برقي جهيد و چوب درخت كهن بسوخت

+به یادت بودم درسه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 2:25دوستدار تووحید |

 من دست نوشته روی خاک و برفم

 من هم آواز سينه سرخ، در باد سرو خزانم

 با برگ ريزان می سرايم،با رقص باد دل خوشم

 من جا پای عابران عاشق در شن زار ساحلم

 با غزل هايشان و دل سپردن ها به افق پرواز می کنم

 من اشکهای ترس و نا اميدی را بر گونه ها پاک می کنم

 ارمغان خواهم آورد بوی طراوت را

 پنجره دل ها را باز خواهم کرد

 فانوس روشن دلی را بر طاقچه ها خواهم گذاشت

 من هر چه هستم، هر چه باشم هنوز میتوانم .......

--------------------------------------------------------------------------

 

لیلی و مجنون

ميگن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو ببيني ؟ اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم مي يام تا ببينمت . مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ، چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست . ولي مدتي که گذشت خوابش برد ...  نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ، از کيسه اي که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت . مجنون وقتي چشم باز کرد ، خورشيد طلوع کرده بود ، آهي کشيد و گفت : اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم . افسرده و پريشون برگشت به شهر . در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد : چرا اينقدر ناراحتي ؟! و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت : اين که عاليه ! آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره ! دليل اول اين که : خواب بودي و بيدارت نکرده ! و به طورحتم به خودش گفته : اون عزيز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بيدارش کنم ؟ و دليل دوم اينکه : وقتي بيدار مي شدي ، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکني و بخوري !  مجنون سري تکان داد و گفت : نه ! اون مي خواسته بگه : تو عاشق نيستي ! اگه عاشق بودي که خوابت نميبرد ! تو رو چه به عاشقي؟ بهتره بري گردو بازي کني ! حالا به نظرتون کدومشون درست گفتن ؟! 

 دوست دارم نظراتتون رو بدونم حتی اگه یک نظر باشه ...

درسته که اینجا زیاد طرفدار نداره ولی راستش از شما چه پنهون این روزا همش تو فکرم ٬ دارم انواع و اقسام نقشه ها رو می کشم  گاهی شیطانی و گاهی عرفانی...هر چند می دونم تا خدا نخواد یه برگ از درخت نمیو فته ولی بالاخره مقدمه ی پیروزی تلاشه و پشتکار . شکر خدا تا یه جاهایی هم پیش رفتم ٬راضیم...

از بد شانسی هم دیگه باید علاوه بر تلاش برای رسیدن به اون هدفم ( وقتی درست شد می گم) باید شدیدا ً درس بخو نم آخه الکی که نیست می خوام  ....  واسه من دعا یادتون نره خواهشاً ٬که بدجوری نیازمند دعاهای شما هستم 

+به یادت بودم درپنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:13دوستدار تووحید |

            اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

                                                                    

        و یا از روی خودخواهی فقط خود را قشنگ دیدم

 

       اگر از دست من در خلوت خود گریه می کردی

 

        اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردم

 

        اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم

 

        برای دیگران بهار و برای تو خزان بودم

 

        اگر تو با تحمل گله از خودخواهی ام کردی

 

        اگر زجری کشیدی تو گاهی از زبان من

 

       اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من

 

                  گناهم را ببخش

         گناهم را ببخش

                                       گناهم را ببخش

+به یادت بودم درچهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 15:24دوستدار تووحید |

در جست و جوی گمشده قلبم گشتم و گشتم

گشتم و پیدا نکردم

 

فریاد زدم و جوابی نشنیدم

 

همه از امید سخن گفتند

 

پس امیدوار شدم

 

امیدوار برای یافتن گمشده قلب کوچکم

 

اما او را نیافتم

 

 

خسته شدم

 

خسته

 

کنجی نشستم

 

دستانم را بالا بردم

 

در دل فریادی زدم و گمشده ام را از خدای خود طلبیدم

 

باز هم جوابی نشنیدم

 

اما اینبار

 

رهگذری به سوی من می آمد

 

آری او گمشده من بود

 

او جواب فریاد من بود

 

ای رویای بزرگ من

 

خوش آمدی به قلب کوچک من

 

یه آهنگ بسیار زیبا از خواننده خوب ستار به نام :

 

اشک عاشق

که لینک دانلودش رو گذاشتم حتما دانلود کنید

 

یادتون نره ها...

 

دانلود اشک عاشق

+به یادت بودم درچهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 15:22دوستدار تووحید |

vahid

يادمون باشه

هيچ کس رو اميد وار نکنيم بعد يک دفعه رهايش کنيم چون خرد ميشه.. ميشکنه ..و اهسته ميميره..

يادمون باشه

که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره ...

يادمون باشه

قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم...

يادمون باشه

هيچ وقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره...

يادمون باشه

اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم...

و در آخر

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ...........

 

+به یادت بودم درپنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:20دوستدار تووحید |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممم

 تا یادم نرفته باید به همه اونای که معلم هستن و  میخوان بشن باید بهشون تبریک بگم

و

 اما پدر عزیز خودم روزت مبارک 

بریم سر اصل مطلب

خوبید  ؟   مرسی   من خوبم   شما چطورید؟  خوش میگذره  ؟  با دوری من  چی میکنید ؟

من که دلم  واستون تنگ  شده بود حسابییییییییییییییییی  آخه  خودتون که خبر دارید سرم  خیلی 

شلوغه   قراره شلوغتر هم بشه  چون میان ترمها   نزدیکه  و ..........   من که دیروز برگشتم بجنورد    آخیش  !یه

نفس راحت حالا میتونم بکشم کاش بیشتر بود  آخه خیلی  بهم

سخت میگذره گرمای کویری و   توی ولایت غریب   خیلی خسته شدم    ولی چی میشه کرد 

   حالا  که منم رفتم و ۱ ترم رو با نمرات خوب  شکر خدا 

تموم کردم  میخوام تا آخرش همین جور باشه  یعنی باید سختی ها رو هم تحمل کنم  که وقتی مدرک

بهم دادن  از ته دل خوشحال باشم چون زحمت کشیدم دوری و غریبی  که بدترین چیزه رو تحمل کردم 

خوب بریم سراغ دانشگاه و ازین حرفا

دیروز که بجنورد رسیدم با بچه ها رفتیم بیرون بجنورد هم مثل سبزوار به بی حجاب ها گیر میدن اما کو گوش شنوا ولی دانشگاه ما به دخترای بد جوری گیر میدن باید با چادر باشن کفش و جوراب تیره هالشونو حسابی گرفتااااااا

و اما پسرای بیچاره چیزی گیر نیاوردن گیر بدن گفتن که با استین کوتاه نیاین خوب یکی نیست که بگه مثل اینکه سبزوار کویره هااااااااااااااا   گرمه خوببببببببببب

خلاصه که اینطوریاستتتتتتتتتتت

خوب این چند روزی که اینجام اومدم فقط استراحت کنم و بخوابم . این جملمو اونای که خونه دانشجوی دارن می دونن

اصلا بزارین از وضعیت خونه دانشجوی واستون بگم

مقررات

۱. زود تر از ساعت ۴ صبح کسی نمی خوابه

۲ . صبحانه در کار نیست چون دیگه وقتی از خواب بیدار میشی باید بری سلف که غذا تموم نشه

۳. با خمیازه کشیدن بری سر کلاس و چیزی نفهمی

۴. اهنگهای داریوش و ابی بیشتر خوش میاد

۵. ورق بازیت باید حرفه ای باشه که شامرو نیای پایین

۶.وقتی بچه ها میان خونت باید قیلونت به راه باشه

لباسا تا قراری چیزی نداشته باشی بدون اتو باشه

۷.اگه از ولگردیو خیابون گردی اومدیو خسته نبودی یه کتاب هم نگاه کن

۸.صدای صاحب خونه بلند شد

۹.دیگه بقیه چیزارو نمی گم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+به یادت بودم درپنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:14دوستدار تووحید |

خدايا

 

اگه فراموشت كردم فراموشم نكن

اگه خطا رفتم

گناه كردم تو ببخش

كمكم كن تا بتونم درست برم

به من عقل دادي و توان دادي كه بتونم فكر كنم و تصميم بگيرم

اما زر و زيور دنيا چشم هام رو بست

دل به چيزهايي بستم كه فنا پذير هستن

اگر هم ميخواهم سعي كنم خوب و درست باشم نميگذارن

سنگ ميندازن جلو پاهاي آدم

خدايا تو ابدي هستي

تو هميشه هستي و هر وقت صدات كنيم جواب ميدي

مثل بعضي از آدما تنهامون نميگذاري

ماها بي وفا هستيم اما تو وفا داري

خدايا تنهام نگذار

راه درست رو به من و همه كسانيكه تورو دوست دارن نشون بده

خدايا بابت هر چيزي كه به من دادي ممنونتم و ميتونم فقط بگم

 

خدايا شكرت

شبی خواب عجيبی ديدم . ديدم بين فرشتگان هستم وبه کارهای آنان نگاه ميکنم . هنگام ورود دسته ای از فرشتگان را ديدم که سخت مشغول کار بودن وتند تند نامه هايی را که توسط پيک ها از زمين می رسيد را باز می کردند و داخل جعبه می گذاشتند. پرسيدم: شما چيکار ميکنيد؟ فرشته در حالی که عجله داشته گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعا ها ودرخواست مردم راازخداوند تحويل می گيريم .کمی جلوتر تعدادی فرشته را ديدم که کاغذ هايی را داخل پاکت می کردند وآنها توسط پيکی به زمين ميرساندند . پرسيدم شما چه می کنيد؟ گفت: ما لطف و رحمت خداوند را برای بندگان می فرستيم .کمی جلوتريک فرشته را ديدم که بيکار نشسته گفتم: چرا بيکاری؟ گفت: اينجا بخش تصديق است . مردمی که دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بدن گفتم: مردم چه جوری بايد جواب بدن؟ گفت : کارساده ای است کافی است بگويند:خدايا شکرت

+به یادت بودم درپنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:27دوستدار تووحید |


      پس کجاست نجوای پرندگان؟!بهاری نیست..مردم خودشون رو گول می زنن...آدمها.همه
      خودشون رو گول می زنن...اما گاهی آدم از گول زدن خودشم خسته میشه...خسته
      شدم...از بس
      حرف زدم و کسی نفهمید...کاش میشد همه چیز رو نوشت...اما نه!یه احساساتی
      هست...یه
      چیزایی هست که نمیشه...آدمها طبق سلیقه خوشون قوه درک خودشون برداشت می
      کنن...کسی
      نمی فهمه...کسی درکم نکرد...کسی نبود...فقط تهمت...فقط سخره...
      درست زمانی که بایند باشند...چرا کسی صداشون رو نمی شنوه؟چرا همه کر شدن؟!پس
      فایده
      گوشها چیه؟!چرا کسی بهشون احتیاج نداره؟!
      پس چرا درست وقتی که می تونی داشته باشی به آخر نداریش می رسی؟!
      چرا هم داری هم نداری؟چرا زمانی که می تونم باشم نیستم؟!!!
      نه نه!من زجرهامو کشیدم...دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم!
      چرا حالا فقط مونده خودم و این چند تکه پارچه که میگن لباس!!!
      می خوای اینارو هم بگیری ازم بگیر...دیگه دفاع هم نمی کنم...راستش دیگه حوصله

      ندارم...دیگه حرفی واسه گفتن ندارم...
        توی این بازیه گم شدن و پیدا شدن....
                                                  من باختم...
      آره ...وقتی شطرنج بلد نیستی همه می خوان یادت بدن...ولی وقتی بلدی...همه می
      خوان
      شکستت بدن...
      زندگی هم همین بازیه!!!فقط یه بازیه...ولی برا من خیلی تلخ تموم شد...
      ولی دیگه طبیعت حق نداره دیگه حق نداره بیشتر از این زجرم بده...
      بیش از توانم تحمل کردم...شکستم...
                                                   وصدای ذره های خورد شده رو
      شنیدم...
                                                                      تموم...مثل
      همه چیزززز...!
   

mor-jocker.blogfa.com

 اكنون كه نمي توانم با عشق « زندگي » بسازم
مي ايستم و زندگي مي كنم تا «عشق» بسازم
آموخته ام در پيچ پيچ جاده زندگي توقف جايز نيست
و ياد گرفته ام
كه ميتوانم بمانم و بسازم
كه اگر افتادم بلند شوم و محكم تر بايستم
آري من هنوز هم همان «مسافر تنهاي شب» هستم
چه باك كه ديوانه ترينم بخوانند وقتي در آزمون حقيقت بازنده نباشم
نه من سنگدل ترين پسر اين شهرم و نه مهربانترينش
من خودم هستم
حالا كه روزگار با من چنين بوده است  من محتاط تر شده ام
حالا كه امتحان من سخت شده است من سخت گير تر شده ام
نمي دانم شايد اين گذر زمان است كه مرا ميسازد و من با آن زندگي ميسازم
تا با زندگي ام « عشق » بسازم ...

 

+به یادت بودم درسه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 14:42دوستدار تووحید |